تبليغاتX
دست نوشته ها

دست نوشته ها

برای حرفهایی که در دلم ماند و ورم کرد


جهان پیر است و بی بنیاد، از این فرهادکش فریاد/ که کرد افسون و نیرنگش، ملول از جان شیرینم

جهان فانی و باقی، فدای شاهدو ساقی/ که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت2:17توسط راضیه | |


 دلم که می شکند با خودم می گویم اشکالی ندارد، حتما جایی دل شکانده ای ، و می گردم دنبال کارهای اشتباهی که انجام داده ام . خب خدا جای عدل نشسته است دیگر ! با خودم می گویم: باید سزای کارهایت را پس بدهی و تحمل می کنم.

این روزها زیر بار این دل شکستنها دارد پاهایم می شکند، دارد قلبم می لرزد، دارم خورد می شوم. مدام می پرسم: خدایا کجا دلی را اینقدر شکسته ام که حالا این طور مجازات می شوم؟ اصلا من گناهکار، مگر تو فاضل نیستی خدایا! " چگونه از فضل تو چشم بپوشم؟" ببخش و بگذر ! دیگر تحملش را ندارم!

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت1:28توسط راضیه | |


دوست نداشتن یک آدم جرم نیست، گناه نیست،

نمی دانم چرا احساس گناه می کنم! احساس اینکه این اتفاق روزی برای من خواهد افتاد: روزی آهی دامنم را خواهد گرفت ...

يک نگه کرد و گذشت           منو نشناخته بود

آخه رنج و غم و درد              کارمو ساخته بود

اونکه از شاخه عمر              منو با سنگ غم انداخته بود

اونکه بر جون دلم                 مثل سرماي خزون تاخته بود

آخه رنج و غم و درد              کارمو ساخته بود

ياد يک خاطره ، يک عمر تباه

مثل آه

مثل يک ناله دويد از پي او

دامنش را بگرفت

شد قدم ها کوتاه

رو به من کرد و نگاهي ، چه نگاه

رنگ و رويم چوبديد ، رنگ شو باخته بود

آخه رنج و غم و درد کارمو ساخته بود

يک نگه کرد و گذشت

                                يک نگه کرد و گذشت
گذشت...

گذشت...

گذشت...


+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت0:32توسط راضیه | |

86/11/02 طبقه دوم دانشگاه:


آقای -------: سلام خانوم جعفری خوب هستین؟

من روی صحنه: سلام ممنونم. شما خوب هستین؟ 

من پشت صحنه: وای باز شروع شد!

آقای ------: ممنون نمرات اقتصاد مهندسی رو زدن رو برد!

من روی صحنه: خوش خبر باشین! 

من پشت صحنه: خوش خبر باشین!

آقای -------: متاسفانه شما نمره خوبی نگرفتید. 0.5 نمره از من کمتر شدین!

من روی صحنه: مگه با اسم زدن؟

من پشت صحنه: {دندون قروچه!} جدیدن اگه نمره شما ملاک سنجش شده والا در جریان نیستم!

آقای -------: نه با شماره دانشجویی زدن

من روی صحنه:   :|

من پشت صحنه:    x-(



پی نوشت: فقط اتفاقی بود معمولی از یک روز معمولی تر در دوردست ! که الان به یک خاطره بدل شده، یک روز امروز برایم خاطره خواهد شد! 

 ناگهان... چه زود دیر می شود!

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

.... ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود ، دیر می شود


+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت23:48توسط راضیه | |

عاشق دختر بودنم هستم! عاشق این دستبند چوبیم هستم که مردها درکش نمی کنند. عاشق کیف صورتی رنگم هستم هرچند به نظر بعضی ها جلف بیاد. عاشق اینم که وقتی یه پسربچه می بینم که داره گدایی می کنه دلم می خواد مثه سینیندپیتی گریه کنم. این گریه زمانی که تو سرمای زمستون باشه و پسربچه لباس گرم نداشته باشه به اوج می رسه! عاشق زمانیم که سوسک می بینم و در حالی که انگاری دیو دو سر دیدم فرار می کنم. عاشق معیارهای خرید کردنمم هر چند تو فیس بوک این واقعیتها رو بنویسن و بهش بخندن. عاشق اینم که وقتی کسی داد میزنه زهرم آب میشه و فشارم میافته. من عاشق خودم هستم. من عاشق دختر بودنم هستم!

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت0:55توسط راضیه | |

 

سختی دوست داشتن آدمهای دور و برت زمانی شروع میشه که به این نتیجه می رسی چند وقته اونا برا تو عزیزترن تا تو برا اونا.

اون وقته که تمام تلاشتو می کنی براشون ناز کنی. تحویلشون نگیری و یه رابطه اونقدر سرد می شه که حتی خاطرات و نسبتها هم نمیتونه گرمش کنه.

سخته! خیلی سخته!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت0:3توسط راضیه | |

 

"دلم حرفهای ناگفته را جایی زیر باران زمزمه می کند

و این همه باران که تندتر می شود زمزمه های مرا در خود گم می کند

تا من کنار اشکهای آسمان خیس خاطراتی شوم از جنس خیال تو

 که ببارد که ببارد... "                 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت22:42توسط راضیه | |

 

از رنگین کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان برافراشته است

نقشها می توانم زد!

غم نان اگر بگذارد ...

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت9:52توسط راضیه | |

 

بار خود را بستم

رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از قربت سنجاقک پر ...

پی نوشت: "چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟

 همه چیز تمام شد..."

+نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت1:5توسط راضیه | |

  

    تغییر همیشه سخته خصوصا اگه خیلی خیلی بزرگ باشه تغییراتی مثل اینکه ازدواج کنی یا یکی از نزدیکترینهات ازدواج کنه یا شهری که توش زندگی می کردی رو عوض کنی.

ولی اتفاق می افته و به دنبال خودش موجی رو به وجود میاره ...

  مثل سنگی که توی یه دریای بزرگ می افته چون سنگ ارامش دریا رو به هم می زنه مطمئنم که دریا دوستش نداره 

   زندگی من هم مثل همون دریاست و من باید قبول کنم که این اتفاقات خواست خداست و چیزی حتی به بی ارزشی یک سنگ رو به زندگی من اضافه می کنه

از تویی که دست نوشته هایم را خواندی : سپاس! شاد زی 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت17:56توسط راضیه | |