|
جهان پیر است و بی بنیاد، از این فرهادکش فریاد/ که کرد افسون و نیرنگش، ملول از جان شیرینم جهان فانی و باقی، فدای شاهدو ساقی/ که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم
دلم که می شکند با خودم می گویم اشکالی ندارد، حتما جایی دل شکانده ای ، و می گردم دنبال کارهای اشتباهی که انجام داده ام . خب خدا جای عدل نشسته است دیگر ! با خودم می گویم: باید سزای کارهایت را پس بدهی و تحمل می کنم. این روزها زیر بار این دل شکستنها دارد پاهایم می شکند، دارد قلبم می لرزد، دارم خورد می شوم. مدام می پرسم: خدایا کجا دلی را اینقدر شکسته ام که حالا این طور مجازات می شوم؟ اصلا من گناهکار، مگر تو فاضل نیستی خدایا! " چگونه از فضل تو چشم بپوشم؟" ببخش و بگذر ! دیگر تحملش را ندارم!
دوست نداشتن یک آدم جرم نیست، گناه نیست، نمی دانم چرا احساس گناه می کنم! احساس اینکه این اتفاق روزی برای من خواهد افتاد: روزی آهی دامنم را خواهد گرفت ...
86/11/02 طبقه دوم دانشگاه: آقای -------: سلام خانوم جعفری خوب هستین؟ من روی صحنه: سلام ممنونم. شما خوب هستین؟ من پشت صحنه: وای باز شروع شد! آقای ------: ممنون نمرات اقتصاد مهندسی رو زدن رو برد! من روی صحنه: خوش خبر باشین! من پشت صحنه: خوش خبر باشین! آقای -------: متاسفانه شما نمره خوبی نگرفتید. 0.5 نمره از من کمتر شدین! من روی صحنه: مگه با اسم زدن؟ من پشت صحنه: {دندون قروچه!} جدیدن اگه نمره شما ملاک سنجش شده والا در جریان نیستم! آقای -------: نه با شماره دانشجویی زدن من روی صحنه: :| من پشت صحنه: x-( پی نوشت: فقط اتفاقی بود معمولی از یک روز معمولی تر در دوردست ! که الان به یک خاطره بدل شده، یک روز امروز برایم خاطره خواهد شد! ناگهان... چه زود دیر می شود! آی
عاشق دختر بودنم هستم! عاشق این دستبند چوبیم هستم که مردها درکش نمی کنند. عاشق کیف صورتی رنگم هستم هرچند به نظر بعضی ها جلف
بیاد. عاشق اینم که وقتی یه پسربچه می بینم که داره گدایی می کنه دلم می خواد مثه
سینیندپیتی گریه کنم. این گریه زمانی که تو سرمای زمستون باشه و پسربچه لباس گرم نداشته باشه به اوج می رسه! عاشق زمانیم که سوسک می بینم و در حالی که انگاری دیو
دو سر دیدم فرار می کنم. عاشق معیارهای خرید کردنمم هر چند تو فیس بوک این
واقعیتها رو بنویسن و بهش بخندن. عاشق اینم که وقتی کسی داد میزنه زهرم آب میشه و فشارم میافته.
من عاشق خودم هستم. من عاشق دختر بودنم هستم!
سختی دوست داشتن آدمهای دور و برت زمانی شروع میشه که به این نتیجه می رسی چند وقته اونا برا تو عزیزترن تا تو برا اونا. اون وقته که تمام تلاشتو می کنی براشون ناز کنی. تحویلشون نگیری و یه رابطه اونقدر سرد می شه که حتی خاطرات و نسبتها هم نمیتونه گرمش کنه. سخته! خیلی سخته!
"دلم حرفهای ناگفته را جایی زیر باران زمزمه می کند و این همه باران که تندتر می شود زمزمه های مرا در خود گم می کند تا من کنار اشکهای آسمان خیس خاطراتی شوم از جنس خیال تو که ببارد که ببارد... "
از رنگین کمان بهاری تو که سراپرده در این باغ خزان برافراشته است نقشها می توانم زد! غم نان اگر بگذارد ...
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از قربت سنجاقک پر ... پی نوشت: "چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟ همه چیز تمام شد..."
تغییر همیشه سخته خصوصا اگه خیلی خیلی بزرگ باشه تغییراتی مثل اینکه ازدواج کنی یا یکی از نزدیکترینهات ازدواج کنه یا شهری که توش زندگی می کردی رو عوض کنی. ولی اتفاق می افته و به دنبال خودش موجی رو به وجود میاره ... مثل سنگی که توی یه دریای بزرگ می افته چون سنگ ارامش دریا رو به هم می زنه مطمئنم که دریا دوستش نداره زندگی من هم مثل همون دریاست و من باید قبول کنم که این اتفاقات خواست خداست و چیزی حتی به بی ارزشی یک سنگ رو به زندگی من اضافه می کنه از تویی که دست نوشته هایم را خواندی : سپاس! شاد زی
|
About![]()
من راضیه, مجموعه کاملی از تناقض ها هستم. Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 دی 1390 شهریور 1390 دی 1389 آذر 1389 شهریور 1389 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
یاداشت های یک دختر ترشیده/آنی |